وجبم کن ببین که سی انگشت از قد هرزگیم سررفتم
کمرم را بگیر محکم تر… دیگر از زندگیم در رفتم
آخر بیست سالگی هایم ، تف به لیوان بچگی هایم
ریختم بر درندگی هایم ، همه ی عمر را هدر رفتم
روز، شلوارخانواده شدم ، شب شد وازخودم پیاده شدم
تازه سرباز بین جاده شدم ، من که عمری کلاغ پررفتم
شیشه از نئشگیم افتاده ، خواجه حافظ به بیم افتاده
از میان بساط موروثی ، به ژن مستی پدررفتم !
روبه همسایه های بن بست وزخمی ازنسخه های پیوست و
سایه ام در به روی من بست و من بی سایه لای در رفتم!
حرفها طعمه هست ودراین بین…همه با صاد شاد ومن باغین
دوستانم به صید حورالعین ، من به قاف و شکار پر رفتم
غم یک عده دود کش دارد ، درد من سوزش شپش دارد
بر سر من طبیب آوردند ، من به تزریق درد سر رفتم !
زندگی ام پریدن مگسی ، از سر شانه های اعدامی
زیر برچسپ های بد نامی ، به هم آغوشی خطر رفتم
چشم هایم خلیج – آور- دید ، مژه هایم بسیج – آور– دید
پلک بستم بر آب مروارید…توی مرگی عمیق تررفتم!
نظرات شما عزیزان:
[